تبليغاتX
خاطرات من و سنتورم
سنتوری
به چه کس باید گفت

که کبوتر ها هم

غم چشمان مرا می فهمند

 

هر که از راه رسد

به دل عاشق من می خندد

و دل ساده ی من با نفس ثانیه ها

هر نفس شیفته تر می گردد

 

به چه کس باید گفت

که پریشان حالی

حاصل از قهر کدامین کس بود

 

من که با هر خم ابروهایش

قدرت از کف دادم

و همه هستی را

به فدای تن پاکش کردم

 

من که در محکمه ی عشق به جرم دل دلسوخته ام جار زدم

و به زندان ابد تن دادم

 

به خدائی که پرستد سوگند

همه عمرم را من

می فروشم به بهای یک دم

خنده ی شیرینش

 

لیکن افسوس که دلبر دل سنگی دارد!

به چه کس باید گفت؟!

 

به چه کس باید گفت؟

غم دل را به کجا جار زنم؟

شعله ی عشقم را

با چه خاموش کنم؟!

به چه کس باید گفت؟....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 1:6  توسط سنتوری  | 

   جلسه ی بعد استاد روی یه تکه کاغذ دستگاههای موسیقی رو نوشت. چیزی که خیلی اون میون توجه منو جلب کرد ذکری بود که بالای ورقه نوشت: (( یا هو )) بد جوری جذب این کلمه شدم و از اون به بعد همیشه بالای هر ورقه ای که می خوام چیز بنویسم می نویسم یا هو.

خلاصه بعد از این که دستگاههای موسیقی سنتی رو برام نوشت رفتیم سراغ پایه ی پیش در آمد شور. حتی پایه ی این چهار مضراب هم دلنشین بود! من با عشق می زدم و  استادم ازاین که لحظات شاگردی خودشو پیش استادش منوچهر خان جهانبگلو که بهش عشق می ورزید دوباره در قالب من می دید خیلی لذت می برد. چه قدر زیبا بود غرق شدن در دنیای موسیقی در حالی که می فهمیدم هر لحظه بهتر از قبل می تونم با سازم ارتباط برقرار کنم.

جلسه ی بعد چهار مضراب شور رو کامل یاد گرفتیم و استاد یه کتاب بهم داد که نت این چهار مضراب با ریتم ۴/۴ توش نوشته شده بود. گفت برو اینی رو که یاد گرفتی با نت تطبیق بده که بفهمی چیزی که ما داریم یاد می گیریم اصلا تو نت نمی گنجه.

من توی خونه رفتم و این کارو کردم و دیدم حقیقتا راست می گه!  وای که چه قدر از اون چهار مضراب من خاطره های خوب دارم. چون اولین و یکی از زیبا تزین چهار مضراب هائی بود که یاد گرفتم. به خصوص وقتی که جلسه ی بعد پیش در آمدش رو هم که اثر استاد حبیب سماعی بود یاد گرفتیم. دیگه من سر از پا نمی شناختم. وقتی پیش در آمدش تموم می شد یه لحظه سکوت مطلق بود و بعدش چهار مضراب شروع می شد و من وقتی می زدم دیگه تو جسم خودم نبودم!

من پرواز و اوج گرفتن رو در دنیای شیرین موسیقی به روشنی حس کرده بودم. چه قدر قشنگ بود وقتی که از خودم جدا می شدم و با صداهائی که در می آوردم به خودم می بالیدم که تونستم این گنجینه ی علم رو بدست بیارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:24  توسط سنتوری  | 

سلام

امروز بهمون خبر دادن که پدر بزرگم که دو هفته بود تو ای سی یو بود فوت کرد. امیدوارم براش دعا کنین تا خدا روحش رو مورد مغفرت قرار بده.

راستی این شعر روی اعلامیه اش بود.

بشنو ای دوست که از مرگ حذر نیست که نیست

غیر تسلیم و ر ضا چاره دگر نیست که نیست

مرگ یاران همه سخت است عزیزان اما

ماتمی سخت تر از مرگ پدر نیست که نیست

 

خدایش یار باد.... .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 2:14  توسط سنتوری  | 

   بالاخره روز پنج شنبه رسید و من با مامانم با هزار جور اضطراب رفتم خونه ی اون استاد. خودش هنوز نیومده بود. رفتیم تو ونشستیم. من دل تو دلم نبود. همش می ترسیدم کارمو ببینه و بگه که استعداد ندارم و به یه بهونه ای قبول نکنه بهم یاد بده. خلاصه استاد با یه ساعت تاخیر اومد چون کلیدش توی ماشینش گیر کرده بود. بعد که اومد یه سلام و علیک گرمی با مامانم کرد چون هم هر دوشون فرهنگی بودن و هم هر دو از خانواده های اصیل کرج بودن. خلاصه رفت تو اتاقش و صدای سازش رو در آورد. من اصلا نفهمیدم چی شد فقط یهو از صدای سازش گریه ام گرفت. نمی دونم چه طوری توصیف کنم. ولی صدای سازش یه طنین دلنشینی داشت. خیلی زیبا بود. بعد از چند دقیقه اومد که سازمو کوک کنه. ولی ماشالله اون آقای نوری که هر چی بهش بگم بازم کمه،‌ انقدر سازمو بد کوک کرده بود و انقدر کوکشو پائین گرفته بود که یه ساعت طول کشید تا کوک کنه و بازم اونجوری که می خواست نشد. بالاخره آخرش که استاد دید کوک کردن این سنتور فایده نداره گفت بیا با سنتور خودم بهت یاد بدم. من دیگه سر از پا نمی شناختم. واااای خدا سنتورش مثل پیانو بود. به جون خودم حتی یه ذره هم مبالغه نمی کنم واقعا مثل پیانو بود.

 

اون روز من پیش درآمد آهنگ ای ایران رو یاد گرفتم. به اضافه ی چند تا آرپیژ که بهم یاد داد تا طرز مضراب زدنم رو اون جوری که خودش می خواست دربیاره. اون جلسه تموم شد. ولی من وقتی از اون جا بیرون اومدم کاملا فهمیدم که سنتور زدن من کجا و اینی که اون می خواد یاد بده کجا.

 

آهان راستی اینم یادم رفت که بگم اون روز قبل از این که بهم یاد بده گفت که یه دوست داره تو تهران که ایشون سردبیر مجله ی موسیقی هستش و سنتور هم آموزش می ده. گفت اگه ایشون قبول کنه که به من یاد بده زود منو می بره تو کنسرت و این فرصت رو پیدا می کنم که تو مجله مطلب چاپ کنم. و گفت اگه این دوستش قبول کنه که بهم یاد بده من می رم پیش اون.

 

خلاصه که از اون روز من فهمیدم دیگه مثل قبلا آهنگای بچه گونه نمی زنم. دیگه سر از پا نمی شناختم..... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:50  توسط سنتوری  | 

   اون روز وقتی می خواستم برگشتم خونه دنیا رو یه جور دیگه نگاه می کردم. همه چیز قشنگ شده بود و من خودمو یه سر و گردن از بقیه بالاتر می دونستم!

   جلسه ی آخر که رفتم، از هنرستان موسیقی برام گفت و گفت تو اگه بری با کله قبولت می کنن و از این حرفا! بعدشم گفت که می تونم بعدها بیام اون جا و با شراکت پدرم یه مغازه ی بزرگتر کرایه کنن و من زیر نظر خودش درس بدم ( بیچاره فکر می کرد خیلی حالیشه!) و من بازم امیدوار از اون جا بیرون اومدم و با بابام برگشتیم خونه.

                             *************************************                

   من توی تابستون یه جا توی یه مسابقه شرکت کردم و حدود صد و بیست تومن برنده شدم. قبلش مامانم بهم گفته بود اگه تو این مسابقه بتونم برنده بشم می تونم یه ساز دیگه بخرم. برعکس اون موقعا که عاشق گیتار بودم دیگه اونقدر بهش علاقه نداشتم. وقتی که مسابقه رو بردم، بابام یه مقدار روش گذاشت و برام ویلون خرید! ولی ماشاالله ویلون که نبود، یه پا خروس بود!!!!!!

                            **************************************
   چند روز بعد از این که کلاسم تموم شده بود، آقا وحید اومد خونمون. ویلونمو بهشون نشون دادم و کلی به خاطر صداش خندیدیم! اون روز بود که یه خبر خوب شنیدم و تا سرحد مرگ خوشحال شدم. گفتش که پسر عمه اش ( همونی که قبلا گفته بودم) یه جا درس می ده و قرار شد که بره باهاش صحبت کنه. من اون شب انقدر خوشحال بودم که حد نداشت...... .

   باز یه مدت بود که من با سنتورم بی کار بودم. از آقا وحید خبری نشده بود و ما همچنان سردرگم بودیم. خیلی دوست داشتم ببینم طرف چه جوری ساز می زنه که آقا وحید و زنش می گفتن وقتی می زنه انگار چندتا نوازنده با هم دارن می زنن. خیلی برام جالب بود.

   یه شب که تو اتاقم نشسته بودم یه دفعه تلفن زنگ زد. مامانم گوشی رو برداشت. آقا وحید بود. یهو دیدم مامانم دوید تو اتاقم و با اشاره یه چیزی گفت. من نفهمیدم منظورش چیه و سعی کردم فکر کنم که چی می تونه پشت تلفن بهش گفته باشه که به من مربوط بشه. یه دفعه مغزم جرقه زد! با دستام ادای مضرابو در آوردم و بهش گفتم که منظورت اینه؟ اونم سرشو تکون داد. انگار که یهو موتورم روشن شده باشه مثل جت پریدم هوا و جیغ زدم! انقدر خوشحال بودم که می خواستم پرواز کنم. دور خونه دویدم و پریدم مامانمو بغل کردم! قرار شد پنج شنبه ها بریم کرج که بهم یاد بده......... .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:0  توسط سنتوری  | 

دو جلسه از کلاسام با نوری مونده بود و هنوز من کوک کردن بلد نبودم! البته دیگه چون صدا شناسیم قوی تر شده بود یه چیزائی خودم یاد گرفته بودم ولی اون بهم یاد نداده بود. قبل از این که برم کلاس، یه بار می خواستم به قول خودم سنتورو کوک کنم. مثلا فکر کنین سیم سومش رو می خواستم کوک کنم، حواسم نبود هی اون یکی سیمو می پی چوندم! می دیدم چرا این سیمه صداش عوض نمی شه ها! خلاصه انقدر سفتش کردم که باز دیدم یه چیزی از جلو چشام مثل برق گذشت! وقتی به سیمی که داشتم می پی چوندم نگاه کردم روده بر شدم از خنده!!!!!!

 

    بسیت و نهمین جلسه کلاسم که بود، رفتم و گفتم چرا به من کوک کردن یاد ندادین؟ اونم گفت بیا امروز به جای این که آهنگ بهت یاد بدم کوک کردنو یادت بدم.

 

    بعد یه سنتوری رو که خودش تازه درست کرده بود و هنوز حتی خرکاشو ردیف نکرده بود، گذاشت جلوی من و گفت از رو صدای سنتور خودت اینو کوک کن! منم از سیمای سفیدش شروع کردم. از بالا. ولی مگه کوک می شد! همین که کوکش می کردی خالی می کرد! گردنم خشک شده بود! یه ساعت داشتم باهاش کلنجار می رفتم!

 

اون روز یه کمی هم تنبک زدن یادم داد. خیلی باحال بود! من فکرشم نمی کردم که از سازای ریتمیک خوشم بیاد! ولی جالب بود.

 

    وقتی کلاس تموم شد و می خواستم برم، همون سنتورو بهم داد و گفت خوب کوکش کن و دفعه ی بعد برام بیار. منم از خوشحالی داشتم سکته می کردم. خیلی ذوق کرده بودم!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:23  توسط سنتوری  | 

   اواسط کلاسم با نوری بود که بهم گفت اگه ارگ بگیرم می تونه اونم همزمان با سنتور بهم یاد بده. خب منم که تشنه ی این چیزا بودم! به مامانم گفتم. اول خواست خودش برام بخره اما وقتی نرخش رو پرسیدم گفتن اونی که به درد بخور باشه و پیانو بشه حدودای یه تومنه! منم ارگ معمولی نمی خواستم. مامانم می خواست اگرم ارگ برام می خره یه ارگی بخره که پیانو بشه و شاید بعد از سنتور اسمم رو برای کلاس پیانو بنویسه. ( اینارو که می گم فکر نکنین حالا ما چه قدر پولدار بودیم، نه ولی مامانم برای پیشرفت من و خواهرم هر کاری از دستش بر میومد می کرد و هنوزم می کنه.)و از اونجائی که یه میلیون برای یه ارگ خیلی زور داشت(!) از خریدن ارگ منصرف شدیم و من با خودم گفتم اگه قرار باشه این قدر پول برای ساز بدم می ذارم تا بعد یه سنتور لاکوک بخرم. این بود که ارگ نخریدم. ولی قرار شد خاله ام ارگی رو که تو خونش داشت و هیچ کس باهاش کار نمی کرد بده به من. اون ارگ رو ازش گرفتم. خیلی ارگ خوبی بود. البته هنوزم دارمش. مارکش casio بود و اتفاقا پیانو هم می شد.

 

  وقتی که من اینو از خاله ام گرفتم، سه ساعت تمام داشتم هر چی آهنگ بلد بودم و با سنتور می زدم رو این پیاده می کردم!

 

   نصف جلسه هام با نوری تموم شده بود و هنوزنه بهم کوک یاد داده بود و نه نت و گاهی انقدر با اطمینان حرف می زد که کفر آدمو در میاورد!

 

  دیگه این میون گیتار فراموش شده بود! انقدر تو عالم سنتور غرق شده بودم که یادم رفته بود یه روزی گیتار دوست داشتم! البته خب بازم بهش علاقه مند بودم ولی سنتور در راس قرار داشت.

 

   تابستون شده بود و هر وقت می خواستیم بریم مسافرت تو خونه ی ما دعوا می شد. چون من نمی تونستم بدون سنتور برم جائی! آخه اگه دو سه روز نمی زدم دستم می خوابید و باز زدنم مثل چلاقا می شد! این بود که حیفم میومد چند روز به همین سادگی بی خیالش بشم.

 

   راستی خواهرم که اون موقع گفتم با سنتور زدنم بی چاره اش کرده بودم(!) پزشکی زنجان قبول شد. حدود شش ماه بعد از این که من سنتور خریدم اون می رفت دانشگاه. آخر ترمش بود که من و مامان و بابام می خواستیم بریم از اون جا بیاریمش، اون همه وسیله با خودمون برده بودیم و منم اون وسط شرط کرده بودم که اگه قرار باشه من بیام باید سنتورو بیارم! حالا هی اونا قبول نمی کردن منم می گفتم پس منو بذارین پیش خاله خودتون تنهائی برین! که بازم قبول نمی کردن! آخرشم اون بنده های خدا کوتاه اومدن و ما با سنتور رفتیم زنجان! بگذریم از این که موقع برگشت جا نبود خواهرم چمدونشو با خودش بیاره و چه قدر تو راه سر من غر غر کرد...! خب حقم داشت بی چاره. اون لذتی رو که من از سنتور می بردم اون نمی برد. ولی حق یا نا حق من همش سر این موضوع باهاش دعوا می کردم و جرات نداشت جلوی من چیزی راجع به سنتور بگه......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 14:26  توسط سنتوری  | 

   جلسه های کلاسم با نوری مثل برق می گذشت. اوایل خیلی خوب بود. قشنگ می فهمیدم که دارم با یه بعد دیگه از موسیقی آشنا میشم. اون اوایل که تازه دستگاه ها رو یاد گرفته بودم از بس خرک هارو جابجا می کردم سنتورم همش خالی می کرد خوب بیچاره عادت نداشت به جابجا شدن خرک! سنتورم اون وقتا انقدر نازک نارنجی بود! همین که یه سیم از روی خرک می افتاد فوری اون سیم خالی می کرد! ولی بعدا خیلی بهتر شد. وقتی که یه سیمش خالی می کرد انقدر می ترسیدم! می ترسیدم بهش دست بزنم! آخه اغلب سیمای سفید خالی می کردن (سیمای زرد همیشه ی خدا خالی بودن! ) و کوک کردن سیمای سفید خیلی خطرناکه حسن! چون اگه وارد نباشی و زیادی سفتش کنی در میره و ممکنه در بره و بزنه چشمتو کور کنه یا مثلا یه خط ناقابل روی صورتت بندازه! ( خواهشا اینا رو که می گم وحشت نکنین! خب این اتفاقا تو هر رشته و هر زمینه ای هست دیگه!!!)

   بعد منم از کوک کردن سنتور خاطره ی خوبی نداشتم! یه بار که وقتی حسینی سنتورمو کوک کرد گفت خودت می تونی بری سیم ر زرد رو کوک کنی. منم هول شده بودم، همین که رسیدم خونه افتادم به جون سنتور بدبخت! انقدر سیم رو پلچوندم که آخر در رفت و خورد تو صورتم!!!!! شانس آوردم که سیم زرد بود و خیلی سفت نبود! دفعه ی بعدم قبل از این که کوک کردن رو از نوری یاد بگیرم ( تو همون دورانی که هیچ جا کلاس نمی رفتم باز حس کنجکاویم گل کرد و رفتم سراغ سنتور. سیم فای بالای زرد رو ( مثلا!) خواستم کوک کنم! خب یه صدای مطلوبی ازش در آوردم و سه تا سیم دیگه رو هم با اون ست کردم بعد اومدم توی یه آهنگ تستش کنم، دسدم سیم فا رو می کوک کردم!!!!!! می دونین یعنی چی؟؟؟ یعنی خب قبل از فا نت می هستش دیگه، من فا رو مثل می کوک کرده بودم و دو تا سیم صدای می می دادن!!!!! آقا انقدر از دست خودم خندیدم که حد نداشت!! هم تعجب کرده بودم هم خندم گرفته بود!!! خلاصه یه ساعت خندیدم بعد زنگ زدم به دوستم رویا زنگ زدم.( رویا دوستم باباش تار می زد و خودش هم جدیدا تحت تاثیر محیط سنتور خریده بود ولی نه ذوق اون جوری مثل من داشت نه پشتکار که بره از باباش یاد بگیره). براش قضیه رو تعریف کردم و یه ساعتم با اون پشت تلفن خندیدیم!!!!!( این در حالی بود که از فرط خنده حواسم نبود نشستم روی مضرابم و یه لنگه از مضرابم شکست!!!!!) بعد از اون من همون طور که داشتم با رویا حرف می زدم اومدم گندی رو که زدم درست کنم، باز طبق معمول بیش از حد سیمو سفت کردم. همین طوری مشغول پیچوندن اون سیم بودم که دیدم یه چیزی مثل برق از جلوم رد شد!!!! هر چی نگاه کردم نفهمیدم چی بود! بعد سرمو آوردم پائین که سنتورو کوک کنم فهمیدم سیمش در رفته!!!!!  انقدر خندیدم انقدر خندیدم که هر چی بگم کم گفتم!!!!!

حالا افتاده بودم تو اتاق دنبال سیم که پیداش کنم! مگه پیدا میشد!!!!! جالب اینه که من ته اتاق نشسته بودم ولی سیمو دم در اتاق پیدا کردم!!!!! خاطره ی اون روزا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:49  توسط سنتوری  | 

   از اون جائی که من از راه نسبتا دوری میومدم کلاس سنتور نوری سعی می کرد هر سه جلسه رو واسه من تو یه جلسه تموم کنه. و در هفته فرقی نداشت که چه روزی بیام. خلاصه خیلی راه میومد.........

   جلسه ی دوم دیگه با مامانم نرفتم کلاس. خودم از خونه ی مامان بزرگم رفتم اونجا. صبح بود و اونم معمولا صبح ها سرش خیلی خلوته. وارد مغازه که شدم خودش نبود، یه پسر اول دبستانی پشت سنتور بود و یه دختره که انقدر تیپش زنانه بود من فکر کردم مادر این پسره است!!!!! خیلی افتضاح بود قیافه اش اصلا به دخترا نمی خورد. و من که رفتم تو وقتی نوری اومد اونم زودی رفت! پسره آهنگ تولدت مبارک رو میزد. با این که خیلی بچه بود اما به نظرم استعداد خوبی داشت. وقتی من رسیدم آخرای آهنگش بود. اونم کارش تموم شد و رفت. اون روز من پنج تا آهنگ یاد گرفتم. دوتاش رو همین جوری یاد داد و سه تای دیگه جزو درس بود. یکیش همین آهنگ تولدت مبارک بود(دستگاه شور) اون یکی بیژن مرتضوی بود(دستگاه  اصفهان) و سه تای دیگه سه قسمت سلطان قلب ها ( دستگاه اصفهان) بود. برای من که تا اون زمان نمی دونستم خرک سنتور جا به جا میشه خیلی حس غرور به وجود میاورد که خرک های سنتورو جا به جا کنم. ( برای کسائی که دوست دارن می گم دستگاه شور که اصلا خرک جا به جا نمیشه و دستگاه اصفهان خرک لا ی سفید و فای سفید پائین به اندازه ی یه بند انگشت جلو کشیده می شه و نیم پرده صدای نت زیر( کرُن) میشه).

   بعد آهنگ بیژن مرتضوی رو با ارگ و سنتور زدیم و من دیگه تو خودم نبودم؛ نا خودآگاه لبخند می زدم و به خودم می بالیدم.

   داشتیم بیژن مرتضوی رو می زدیم که یه پیر مرده اومد تو مغازه و من تازه فهمیدم که اونم به اون سن و سال میاد سنتور یاد می گیره!!!!

   از بس تعریف کردن از سنتور زدنم من یه لحظه شک کردم که دارن دروغ میگن یا واقعا خوب می زنم. آخه من هنوزم میگم من کاری نمی کردم، اون شاگرداش خنگ بودن و برای همین فکر می کرد من خیلی خوب می زنم. البته این حرف خودمه نمی دونم اون بر چه حسبی از من تعریف می کرد، مثلا می گفت تو صداشناسیت خوبه و از این حرفا.........

   بگذریم؛ با غرور سنتورو گرفتم دستم و از اون جا اومدم بیرون. دنیا رو یه شکل دیگه می دیدم!!! احساس می کردم یه دیدی نسبت به دنیا پیدا کردم که خیلیا نتوستن بهش برسن....... خیلی احساس خوبی بود. ولی نمی دونستم که تازه آغاز کاره....... .

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 15:45  توسط سنتوری  | 

   راستی یه چیزی رو یادم رفت بهتون بگم. قبل از این که مامان و بابام با این استاده صحبت کنن، من یه روز جمعه توی اتاقم نشسته بودم و داشتم روزنامه دیواری درست می کردم. و سنتورم روی میزش بود. نمی دونم میز سنتورو دیدید یا نه، البته خب انواع مختلف داره ولی اونی که من دارم سنتور روش فیکس نیست، یعنی قشنگ رو میزش تکون می خوره. به هر حال من نشسته بودم زیر میز سنتور. کارم تموم شده بود، اومدم بلند شم کمرم خورد به گوشه ی سنتور و سنتور از روی میزش پرت شد رو زمین!!!! حالا از اون طرف داشتم از درد می مردم از اون طرف قلبم داشت پاره پاره میشد! نمی دونین که، وقتی افتاد زمین یه صدائی از سیماش بلند شد که توی گوشم پیچید و دنیا رو سرم خراب شد! داشتم می مردم. شوکه شده بودم! ده دقیقه همین جوری ماتم برده بود. بعد از ده دقیقه به خودم اومدم و رفتم سراغش که ببینم چی شده. همون گوشه ای که خورده بود به زمین چوبش پریده بود. البته خیلی نامحسوس بود ولی من هیچ وقت به خاطر اون سهل انگاری خودمو نبخشیدم. تا دو هفته افسرده بودم. انگار صدای فریاد سنتورو شنیدم. خیلی خیلی ناراحت شدم. میگم که هیچ وقت خودمو نبخشیدم........ .

 

 

 بالاخره رفتم کلاس. فقط خدا می دونست که توی دلم چه غوغائی بر پاست! به هر حال جلسه ی اول با مامانم که گویا اونم به اندازه ی من مشتاق بود رفتیم مغازه اش. یه مغازه بود که توش هم سنتور میساخت، هم چند تا ساز از جمله سنتورو آموزش می داد. بعدا فهمیدم که خیلی از سازارو بلده ولی غیر از سنتور، ارگ و تنبک هم یاد می داد. خلاصه ما رفتیم تو مغازه اش و دیدیم دو تا دختر نشستن. یکیشون پشت سنتور بود و اون یکی اون کنار بود. راستی من سنتورمم با خودم برده بودم که اگه خالی کرده کوکش کنه( گرچه آقا وحید یه هفته قبل کوکش کرده بود). خلاصه ما رفتیم اون تو نشستیم و من رو دستای دختره و طرز گرفتن مضراباش دقیق شدم. فکر کنم بی چاره چلاق بود! چون مضراباشو افتضاح گرفته بود. یعنی به جرات می تونم بگم یه آدم افلیج قشنگ تر از اون می زد.

حالا این وسط این آقای نوری خواست جلوی ما مثلا بگه که چه قدر شاگرداش حرفه ای هستن، خودش رفت پشت ارگ و با این دختره آهنگ بیژن مرتضوی رو زدن. اونم چه آهنگی!!!!!! دختره همش جا می موند. لازمه بگم که نوری از جلسه ی اول با شاگرداش ریز کار می کرد( ریز به حرکت متوالی دست چپ و راست روی یه سیم میگن یا یه سیم با سیم بالائیش، که برای سازائی به کار میره که صداشون کشش نداشته باشه، مثلا ویلون یا کمانچه که آرشه دارن وقتی می خوان یه نت رو بکشن خب به وسیله ی آرشه این کارو می کنن، اما سازائی که این امکانو ندارن با ریز کشش یه نت رو نشون میدن، نمی خوام زیاد براتون قضیه رو کش بدم میرم سر اصل مطلب)

حالا این دختره جلسه ی سوم یا شایدم چهارم بود ولی هنوز ریز بلد نبود! در حالی که من از آقا وحید یاد گرفته بودم. خلاصه این دختره آهنگ رو به قول خودم چلاق وار زد و رفت کنار من اومدم پشت سنتور که نوری ببینه چه قدر بلدم، باورتون نمیشه ولی با این که جلسه ی اولم بود جوری زدم که خود دختره و خواهرش که اون طرف نشسته بود جفتشون کف کردن! یکی دو تا آهنگی رو که یادم داد با ارگ و تنبک هماهنگ کار کردیم، خواهر دختره تنبک می زد( خیلی خیلی دست و پا شکسته)، خود نوری ارگ می زد و منم که سنتور. خدائیش جلسه ی اول گل کاشتم!

کلاس به نظرم بی نظیر می اومد تنها ایرادی که به نظرم رسید این بود که نوری از روی شکل نت کار نمی کرد، فقط اسم اونارو می نوشت، در صورتی که من قبلا که با حسینی می رفتم با نت کار می کردم.

   خلاصه کلاس تموم شد و من و مامانم از اونجا بیرون اومدیم. من هنوز صدای ارگ و سنتور تو گوشم بود. تا حالا با یه نفر دیگه تلفیقی ساز نزده بودم. خیلی تو فضا رفته بودم. انقدر تو خیابون بالا و پایین پریدم که حسابی تابلو شدم!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:4  توسط سنتوری  |